تبلیغات
mydream

mydream
نویسندگان
لینک دوستان

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه…!
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر…!!!
میدونم که این داستانو شاید 100 دفع خونده باشید ولی من عاشق این متنم ...حیفم اومد نذارمش



[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ لعیا ]

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.




[ چهارشنبه 30 شهریور 1390 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ لعیا ]



[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ لعیا ]

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است .


ریحانه جان

دوست عزیزم.......تولدت مبارک




[ یکشنبه 6 شهریور 1390 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ لعیا ]

بوق: مسیرت کجاست؟
بو بوق: بیا بالا
بوووووووووووق: برو کنار عوضی!!
..................بوق: خانم کجا ؟ برسونمت فدات شم!!
بوووووووق بوووووووووق: وایسا الاغ نوبته منه
بوق: حله اقا حله
بوق: شما اژانس خواسته بودید؟؟
بوق بوق بوق: عروس چقدر قشنگه ایشالله مبارکش باد....
بوق: دیدی از جا پرید!! هر هر هر
بوق: در پارکینگو بده بالا پدر سوخته!



[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ لعیا ]
روزی مردی فکر کرد همسرش گوشش مورد پیدا کرده و نمی دانشت چگونه این موضوع را با همسرش در میان بگذارد برای همین پیش پزشک خانودگی شان رفت تا این موضوع را با او در میان بگذارد پزشک به او گفت برای این که مطمئن شوی گوش همسرت ایراد دارد یک بار از فاصله 4 متری و یک بار از فاصله ی 3 متری و به همین ترتیب او را صدا بزن و ببین جواب می دهد یا نه *روزی آن مرد در اتاق نشیمن نشسته بود و داشت روزنامه می خواند و همسرش هم در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود که مرد با خود فکر کرد الان زمان خوبی است*مرد با صدای معمولی همسرش را صدازد و گفت شام چی داریم؟ او یک متر جلوتر رفت و باز همان سوال را تکرار کرد و جوابی نشنید او باز یک متر دیگر جلوتر رفت و همین سوال را پرسید و جوابی نشنید او یک متر دیگر جلوتر  رفت و همان سوال را تکرار کرد زن با حالتی کلافه گفت مگه کری بار چهارمه می گم خوراک مرغ داریم




[ شنبه 22 مرداد 1390 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ لعیا ]
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. 
پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه



[ یکشنبه 2 مرداد 1390 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ لعیا ]

شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !

راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد !

زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستت درد نکنه ننه….. من مستحق نیستم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر !

من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بی هیچ توقعی  …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

 




[ جمعه 24 تیر 1390 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ لعیا ]

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود كمك می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریكه به مباحث انیشتین تسلط پیدا كرده بود! یك روز انیشتین در حالی كه در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت كه خیلی احساس خستگی می كند؟

راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتین سخنرانی كند چرا كه انیشتین تنها در یك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی كه سخنرانی داشت كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول كرد، اما در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می كند، كمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد.

دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی كه باعث شگفتی حضار شد!

 




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ لعیا ]
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟




فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!



[ سه شنبه 7 تیر 1390 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ لعیا ]
Image Search



[ سه شنبه 31 خرداد 1390 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ لعیا ]



[ سه شنبه 24 خرداد 1390 ] [ 06:48 ب.ظ ] [ لعیا ]
 1- Confidence اعتقاد:

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،

این یعنی اعتقاد

2- Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،

این یعنی اعتماد

 
3- Hope امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،
این یعنی امید 
با اعتقاد اعتماد و امید
زندگی کنید



[ پنجشنبه 18 فروردین 1390 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ لعیا ]
(سلام امروز 1شعر میذارم که فوق العادست لطفا به معنیش دقت کنید که واقعا قشنگه لطفا نظرتونو درباره ی این شعر بنویسید دوست دارم نظرتونو دربارش بدونم  )


یک شبی مجنون نمازش را شکست 
                                                 بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود

                                                  فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
                                                          پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                  بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
                                               وندر این بازی شکستم داده ای


نیشتر عشقش به جانم می زنی
                                                   دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
                                               من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم
                                                این تو و لیلای تو... من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم
                                                   در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی
                                                   من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
                                                 صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد
                                              گفتم عا قل می شوی اما نشد

 
سوختم در حسرت یک یا ربت
                                                     غیر لیلا بر نیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
                                                 دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی
                                                در حریم خانه ام در می زنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
                                         درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
                                           صد چو لیلا کشته در راهت کنم




[ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ لعیا ]

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.



ادامه مطلب

[ یکشنبه 29 اسفند 1389 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ لعیا ]

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

سلام
ممنون که سرزدید امیدوارم که خوشتون اومده باشه
اگرخواستید لینکم کنید به اسم MY SWEET DREAM بلینکید
نظر یادتون نره
مرسی
موفق باشید
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ